کد خبر: 907235
لینک کوتاه: http://www.Javann.ir/003o0p
تاریخ انتشار: ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۱۲:۳۳
اگر علم مظلوم است، علوم اجتماعی مظلوم مضاعفند
مشکل این است که چون در تجربه غربی کارسازی علوم ریاضی و فیزیک و مکانیک و شیمی مسلم بود جهان در حال توسعه نیز چنین پنداشت که به صرف اقتباس این علوم می­‌تواند راهی را که غرب رفته است بپیماید

لزوم پرداخت به علوم اجتماعی امروزه بیش از پیش نمایان گردیده است اما در این بین هنوز هستند افرادی که برای این علوم هیچ ارزشی قائل نبوده و آن‌ها را علومی بی‌کاربرد می‌دانند. علوم اجتماعی در ایران غریب است و آنطور که شاید و باید جدی گرفته نمی‌شود حتی خانواده‌ها قبولی فرزندانشان در این رشته‌ها را افتخار ندانسته و آن را نوعی ناکامی قلمداد می‌کنند و به همین جهت افراد با استعداد و باهوش در سال‌های اولیه و هنگام انتخاب رشته پایه، تحت تاثیر شرایط ایجاد شده از سوی جامعه از علوم انسانی گریزانند و در انتخاب رشته دانشگاه نیز بیشتر به سوی رشته‌های حقوق و مدیریت گرایش داشته و قبولی در رشته‌های علوم اجتماعی را در اولویت‌های سوم و چهارم خود قرار می‌دهند. این غربت و به دنبال آن که رنگ شدن حضور علوم اجتماعی در سطوح تصمیم گیری، می‌تواند موجب مشکلات عدیده‌ای در آینده گردد. در این راستا جهت تبیین اهمیت علوم اجتماعی در حال و آینده یادداشتی از دکتر رضا داوری اردکانی که در شماره‌ی 253 هفته نامه پنجره در سال 1394 منتشر گردیده است را مورد بازخوانی قرار می‌دهیم. متن کامل این یادداشت بدین قرار است:

در مجلسی درباره علم در ایران سخن می‌­گفتم؛ چون به علوم انسانی رسیدم و به صراحت از نیاز مبرم کشور به آن‌ها و لزوم توجه بیشتر در قیاس با علوم دیگر دم زدم، ناگهان وقت به پایان رسید و من که وقت ­نشناسی را یکی از نشانه­‌های توسعه ­نیافتگی می‌­دانم بلافاصله پس از تذکر رئیس جلسه به سخنم پایان دادم. بعید نیست که سخن آخر من مطبوع طبع مدیران مجلس نبوده باشد. من هم این را حدس می­‌زدم. منتهی فکر کردم اگر سوءتفاهمی پیش آید با توضیحی که می­‌دهم تا حدی رفع می‌­شود. من نمی­‌خواستم بگویم علوم انسانی از حیث رتبه و شرف از دیگر علوم برترند. حتی پیش از آن گفته بودم که این علوم دیرتر از فیزیک و شیمی پدید آمده‌­اند و پدید آمدنشان مقارن با ظهور بحران‌­ها در جامعه جدید بوده است.

علوم اجتماعی چنانکه اشاره شد آمده‌­اند که این بحران‌­ها را بشناسند و زمینه‌­هایی فراهم کنند که اگر بحران‌­ها و تعارض­‌های جهان متجدد به کلی رفع نمی­‌شوند لااقل از شدتشان کاسته شود. علوم اجتماعی وضع موجود را نقد می‌­کنند و به شرح و بیان بعضی مشکل‌­ها و تعارض‌­ها و آثار آنان می­‌پردازند. نگهبانان و نمایندگان قدرت با توجه به این روشنگری‌­های دانشمندان علوم اجتماعی و احیاناً با استعانت از آنان است که می­‌توانند بحران‌­ها را تا حدی تعدیل کنند و راهی هر چند موقت برای عبور از موانع و مشکلات بیابند. در آن مجلس توضیح دادم که علوم انسانی از علوم به اصطلاح دقیقه که آ‌ن‌ها را به نام علوم پایه می­‌نامند، دیرتر به وجود آمده­‌اند زیرا اقتصاد که اولین علم اجتماعی بود علم رشد بورژوازی و پدید آمدن و سازمان­ یافتن نظام سرمایه­‌داری بود.

وقتی مارکس تعار‌ض‌­های جامعه سرما‌یه‌­داری را نشان داد تاریخ تجدد در برابر دو امکان قرار گرفت یا بهتر بگوییم می‌بایست به دو راه بیندیشد. یکی راهی بود که به نظر مارکس رسیده بود و آن انقلاب بود و راه دیگر راه اصرار بر امکان تحقق رویای تحقق جهان واجد و جامعه صلح و رفاه و کوشش برای غلبه بر مشکلات نظام سرمایه‌­داری مخصوصاً به مدد علوم اجتماعی. طرح هر دو راه، اقتضا می­‌کرد که به جامعه و زندگی نظر تازه­‌ای افکنده شود و با توجه به تحولات و پیش­‌آمدها حدود و مراتب امکان‌­های تغییر و تصرف معین شود. مارکس که از انقلاب می‌­گفت به صرف عمل نمی‌­اندیشید و عملی که او می­‌گفت پراکسیس بود که عملی در آمیخته با خودآگاهی است. می­‌بینیم که طرح مارکس هم می­‌‎بایست با علم محقق شود؛ اما در عمل وقتی مارکسیست‌­ها در روسیه و اروپای شرقی به قدرت رسیدند علوم اجتماعی و انسانی را تعطیل کردند و همه همّشان مصروف توسعه تکنولوژی و سیاست امنیتی شد به نحوی که در جامعه شوروی جز به تکنولوژی و ایدئولوژی و سیاست به چیزی اعتنا نکردند و با این توجه گزینشی و بی‌­اعتنایی به روح و تفکر، نظام بلشویکی از درون تهی و مستعد فروپاشی شد. تمام بار این گناه را به گردن لنین و استالین نباید انداخت. مارکس هم به علوم اجتماعی و انسانی زمان خود اعتقادی نداشت و آن‌ها را در زمره ایدئولوژی‌­های مدافع سرمایه­‌داری می‌­شمرد. هر نظری در باب رأی مارکس داشته باشیم در اینکه علوم انسانی و اجتماعی از ابتدا تاکنون در عین یاری ­رساندن به حل مشکلات جامعه جدید به خودآگاهی جهان متجدد کاری نداشته و به ایجاد آن مدد نرسانده و احیاناً مانع آن شده‌­اند، تردید نمی‌­توان کرد.

درست است که مردم شوروی تحت فشار امنیتی‌­ترین نظام حکومتی قرار گرفتند اما جامعه مدنی در اروپای غربی و امریکا و ژاپن هم چنان که لیبرال ­دموکرات‌­های رمانتیک فکر می­‌کنند تحقق نیافت بلکه این جامعه هم از یک انضباط پنهان پیروی می‌­کرد و تحت نظر و کنترل قدرت ناپیدا بود. البته این کنترل، کنترل علم تکنولوژیک بود و نه کنترل سیاست و ایدئولوژی. در این کنترل و نظارت، علوم اجتماعی مقام خاص داشته و هنوز نیز کم و بیش آن مقام را حفظ کرده‌­اند. اگر اکنون جامعه مدنی قدری دستخوش تزلزل شده و علوم اجتماعی وضع بحرانی پیدا کرده و حتی کسانی پیشنهاد کرده‌­اند که نامش هم تغییر کند، قدری از این مشکلات به وضع جهان توسعه ­نیافته بازمی­‌گردد. کین­ه توزی و خشونت و تروریسم که جای مبارزه و مجاهده برای استقلال و آزادی رؤیایی را گرفته است، از ناتوانی این سو و بسته ­شدن افق آن سو حکایت می‌­کند. شاید اگر جهان توسعه­ نیافته به وضع توسعه ­یافتگی نزدیک می‌­شد مشکل جهان تا این حد شدید نمی­‌شد.

به هر حال علوم اجتماعی باید به ما بگویند که چرا اروپاییان و آمریکاییان در سیاست و حتی در نظر اجتماعی و تاریخی طرح جامعه جهانی مرفه را کنار گذاشتند و مزایای جهان جدید را به خود اختصاص دادند (و این شأن منفی وضع پست مدرن است) آیا طرح جامعه جهانی رفاه غیرعملی بود یا لختی (اینرسی) قدرت در غرب مردم آسیا و افریقا و امریکای لاتین را به حساب نیاورد و آ‌ن‌ها را مشمول اصول حقوق بشر ندانست. این به حساب­ نیاوردن ظاهراً به نفع قدرت‌های غربی بود بخصوص که با آن استعمار به آسانی توجیه می­شد اما طرح مدرنیته اگر می­‌بایست اجرا شود می‌­بایست کل جامعه بشری را در برگیرد.

پیداست که این طرح دشواری‌­های بسیار داشت ولی این دشواری­‌ها با گزینشی که در تاریخ اروپای جدید صورت گرفت، تشدید شد. دانشمندان علوم اجتماعی اروپا و امریکا به وضع جهان توسعه­‌نیافته چنانکه باید اعتنا نکردند و ندانستند که تعلق به دموکراسی با حمایت از حکومت­‌های مستبد و فاسد آسیا و افریقا و امریکای لاتین نمی‌­سازد. تعارض دموکراسی غرب با پیش‌­آمد جنگ بین­‌المللی اول کم و بیش آشکار شد اما پس از جنگ جهانی دوم و در زمانی که کشورهای آسیایی و افریقایی و امریکای لاتین طالب استقلال و حکومت ملی به صورتی که پس از انقلاب فرانسه در اروپا پدید آمده بود، شدند و مبارزه و جهدشان با دخالت­‌های قدرت­‌های غربی و اعمال نفوذ آنان در هم شکسته شد، رؤیای استقلال ملی هم بر باد رفت.

روز 28 مرداد 1332 برای ما روز بدی بود و همواره بد خواهد ماند اما این روز صرفاً برای ما بد نبود. 28 مرداد 1332 روز پایان سودای حکومت ملی در جهان جویای توسعه علمی اجتماعی و اقتصادی است. این رؤیا را قدرت‌هایی بر باد دادند که خود را پرچمدار دموکراسی و حقوق بشر و عدالت می­‌دانستند و خواب‌زدگان ملتفت نشدند که غرب مغرور، دموکراس­یش را به کسی عاریه نمی‌­دهد. اگر مردمی دموکراسی و حکومت ملی می‌خواهند، خود باید بتوانند آن را بنا کنند.

حکومت ملی و دموکراسی تقلیدی، سست­­ بنیاد است. بخشی از بحران علوم اجتماعی معاصر به رابطه جهان توسعه­‌یافته با جهان توسعه‌­نیافته بازمی‌­گردد. این جهان اگر علوم انسانی و اجتماعی داشت (یکی از مصادیق علوم انسانی به نظر من فلسفه سیاسی است که مدتی در اروپا فراموش شد اما دوباره صورت‌­هایی از آن در آثار بعضی فیلسوفان معاصر پیدا شده است) و شکستی را که به جان آزموده بود از خودآگاهیش جان می­‌گرفت می­‌توانست و در عین حال که وضع خود را در می‌­یابد غفلت غرب را هم به غربی‌­ها تذکر دهد. اگر این توقع زیاد باشد جهان توسعه­نیافته حداقل باید نقص‌­ها و نیازها و اولویت‌­هایش را بشناسد.

جهان توسعه­‌یافته و در حال توسعه برای اینکه بتوانند امکان‌­های خود را در راه توسعه با هماهنگی به کار گیرد باید طرحی از آینده در نظر داشته باشد که آن را به مدد علوم اجتماعی محقق سازد. به این جهت نیاز این جهان به علوم اجتماعی بیشتر است زیرا آهنگ و هماهنگی این جهان را علوم اجتماعی باید دریابد و با پژوهش‌­های این علوم است که زمینه بهره‌­برداری از امکان‌­ها و من­‌جمله از علوم دیگر فراهم می­‌شود. پس مراد از تقدم علوم انسانی این است که این علوم شرط بهره‌­برداری و حتی برخورداری بیشتر و بهتر از علوم دیگرند زیرا جهان توسعه­‌نیافته بدون برنامه کاری از پیش نمی­‌برد و کار برنامه‌­ریزی را سیاستمداران به کمک دانشمندان و پژوهندگان علوم اجتماعی باید انجام دهند یا قسمت عمده این کار به عهده آنان است.

اگر جهان توسعه‌­نیافته اکنون از دانشمندان و مهندسان خود چنان‌که باید نمی­‌تواند استفاده کند، لااقل به حکم اخلاق باید بپرسد که این ناتوانی از کجاست و چگونه باید رفع شود؟ هر دانشمندی به این پرسش نمی‌تواند پاسخ دهد زیرا پرسش، تاریخی و اجتماعی است و در علوم انسانی و اجتماعی باید به آن پاسخ داده شود.

وقتی یک کشور نتواند از دانش و دانشمندانش چنانکه باید بهره­‌مند شود با مهم­ان گاشتن و تبجیل و تعظیم صوری و لفظی دانش و دانشمند مشکلی گشوده نمی‌­شود. برای تعظیم علم باید آن را محقق کرد و در طلب جهان علم و فضای مناسب رشد و بسط آن بود. علم جدید علم ساختن و پرداختن است و این ساختن و پرداختن که به دست سیاستمداران و مهندسان و اقتصاددانان و ... صورت می­‌گیرد موقوف به قرار گرفتن هر علم در جای خویش است. علم و بخصوص علم جدید مجموعه­‌ای از حقایق انتزاعی نیست که در همه­ جا یکسان مورد استفاده قرار گیرد. بلکه هر کشوری بر حسب امکان‌­ها و استعدادها و نیازهایی که دارد می­‌تواند از فواید علم برخوردار شود.

دانشمندان هر رشته علمی معمولاً به پژوهش‌­های خاص علم خود می‌­پردازند و به اینکه علمشان در کشور و در جهان چه موقع و مقامی دارد کمتر ­اعتنا می­‌کنند و اگر اعتنا کنند فرصت و مجال تأمل و تحقیق در آن را ندارند.

پس کسانی باید باشند که بیندیشند که علم در زندگیشان چه شأن و اثری دارد و تأثیرش از چه طریق و با چه شرایطی است؟ مهندسی و پزشکی در زندگی عمومی ضروری­ترین و مفیدترین و مؤثرترین علومند و پس از آن‌ها علومی که به علوم پایه معروفند (قاعدتاً مراد از پایه باید پایه و بنیاد تکنولوژی باشد و این قول با همه مقبولیتی که دارد ناظر به ظاهر تاریخ علم و تکنولوژی است) قرار می­‌گیرند. چنانکه جهان در اوایل دوران تجدد با این علوم دگرگون شده است.

در آن زمان علوم انسانی وجود نداشته یا تازه در مرحله نشو و نما بوده است و تازه اکنون هم که وجود دارد مردم و حتی بسیاری از درس‌­خواندگان و بعضی از دانشمندان، کشور را به آن نیازمند نمی‌­دانند. اگر علم در جهان توسعه‌نیافته مظلوم است، علوم اجتماعی مظلوم مضاعفند.

سخن این بود که جهان با علم دگرگون شده است. در اینکه طرح دگرگونی جهان از کجا آمده است بحث نمی­‌کنیم ولی توجه داشته باشیم که هندسه تحلیلی دکارت و فیزیک گالیله و نیوتون نه صرف مباحث انتزاعی علمی بلکه متضمن طرح ساختن و پرداختن جهان بود.

مشکل این است که چون در تجربه غربی کارسازی علوم ریاضی و فیزیک و مکانیک و شیمی مسلم بود جهان در حال توسعه نیز چنین پنداشت که به صرف اقتباس این علوم می­‌تواند راهی را که غرب رفته است بپیماید غافل از اینکه آن علوم در جای خود و تا حدودی در تناسب با فرهنگ جهان جدید پدید آمده و رشد کرده بودند. جهان متجدد غربی علم را با نظر به افق جدیدی که پیش رویش گشوده شده بود و بر حسب توانایی و نیاز و استعداد بشر جدید پدید آورده بود اما جهان توسعه­‌نیافته علم آماده و آموختنی را بی­‌آنکه زمینه رشد و بسط و کارسازی­اش فراهم باشد فراگرفت و آن را برای طی مراحل پیشرفت و توسعه کافی دانست و شاید فکر می­‌کرد که آموختن این علوم مقصود بالذات است.

جهان متجدد نگاهش به طبیعت مکانیکی بود اما امور انسانی را مکانیکی نمی­‌دانست. جهان توسعه­‌نیافته از تجدد تلقی مکانیکی را دید و عالم انسانی را هم یک امر مکانیک دانست و گمان کرد که به صرف فراگرفتن علوم و فنون جدید به همه آنچه غرب دارد خواهد رسید. حتی توجه نکرد که اگر این علوم کافی بود کشورهای جهان توسعه‌یافته و از جمله ژاپن این همه به فلسفه و علوم انسانی و اجتماعی توجه و اهتمام نمی­‌کردند و کارهای سیاست و مدیریت و سازمان­دهی را به عهده کسانی نمی‌­گذاشتند که در این علوم پرورده شده‌­اند. ماتریالیسم و ناتورالیسم جهان توسعه­‌نیافته و متجددمآب در قیاس با ماتریالیسم جهان متجدد بسی خام­تر و زمخت‌­تر است و به این جهت از عهده ورود در مرحله تحقیق علوم انسانی و اجتماعی به خصوص در هنگامی که جهان دچار بحران است به آسانی برنمی‌­آید.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار